سوته ده
روستایی زیبای در استان گلستان با تاریخی کهن و پر از طبیعت بکر
 

باسلام

روستای سوته ده با پیشینه ای کهن  و با فرهنگی متعالی در میان روستاهای همجوار به زیبایی میدرخشد .

این روستای زیبا در استان گلستان شهرستان بندرگز کنار جنگل سبز و انبوه سلسله جبال البرز واقع شده است.       

بیش از ۷۲ درصد از مردم روستا با سواد هستند که این خود نشان سطح بالا علمی روستا را نمایان می سازد. 

 

 

 

شغل محوری مردم روستا کشاورزی و باغداری ست و کنار آن جوانای برومند در سنگرهای مختلف  جامع مشغول ارائه خدمت رسانی هستند

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 توسط عارف عارفی
با توجه به پیشینه , فرهنگ بالا و سلامت رفتاری مردم  متاسفانه اماکن رفاهی و تفریحی در جهت ثمر بخشیدن به این پتانسیل بالا وجود ندارد .

تفریحات جهت دار در داخل روستا منجر به کنترل افکار در خود روستا میگردد و از مهاجرت جوانان به روستا ها و شهر های اطراف جهت بازی و تفریحات جلوگیری میکند. ارکانی که بسیار مهم می باشد از قبیل :

1.کتابخانه

2.ورزشگاه( یا حداقل زمین چند منظوره ورزشی )

3.کلوپ ورزشی

4.کلاس های آموزشی در اوقات فراغت( 10 سال قبل کلاس آموزشی از طریق روحانیون مقیم انجام می شد که بسیار آموزنده و تربیت محور بوده است )

5.به کارگیری جوانان خارج از فکر بدعی و هرنوع گرایش فقط در جهت ساخت زیر بنایی فکر , آینده روستا و ....


بیایم تلاش کنیم در تمامی روستاها اخلاق و احترام که   سازنده ترین بنیان

 یک جامعه ریشه دار است آموزش داده شود



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 توسط عارف عارفی

1- داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی میکرد.

2-  هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت !

3- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !

4- هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !

5- اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند !

6- وقتی به خورشید نگاه می کنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید !

7- قلب میگو در سر آن واقع است !

8- ظروف پلاستیکی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !

9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است !

10- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند !

11- حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند !

12- آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود !

13- با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 کیلومتر درست کرد !

14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشکیل شده است !

15- زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم کنونی اش بود !

16- در زبان عربی برای کلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد !

17- گرانترین کفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است !

18-برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !

19- کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می کند !

20- فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !

21- قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند !

22- ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت !

23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور 4 میلیون

 نفر بود !
24- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

25- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !

26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !

27- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !

28- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !

29- آب دریا بهترین ماسک صورت است !

30- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در ساعت !

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 توسط عارف عارفی

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
 
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 توسط عارف عارفی

دیاکو : ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد



   بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند   دیاکو از تیره ماد ( یکی از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس )بود مردم او را به خردمندی و دادگستری می شناختند و برای بر طرف شدن دعاوی بزرگ خویش از او کمک می خواستند . ریش سفیدان سه تیره آریایی در فصل رویش شقایق های سرخ ، دیاکو نخستین فرمانروای ایران را برگزیدند . در آن مجلس دو زن هم در میان ریش سفیدان و بزرگان بودند که هر دو از تیره پارت و پهلوی بودند سه روز پس از انتخاب دیاکو به فرمانروایی از نزدیک با او دیدار کردند و به او گفتند در آشور زنان تحت فشار سارگون (سارگن) هستند و هیچ حقی ندارند آیا تو هم به آن راه خواهی رفت که اگر اینطور باشد دوستی میان ما نیست دیاکو با وجود جوانی گفت ایران سرزمین آزادگان خواهد بود در آزادگی و وارستگی هر که بلندتر باشد میدان بزرگتری در اختیار خواهد داشت   دیاکو 53 سال پادشاهی کرد و همه در او دادگستری و گذشت را به نیکی دیدند چنانچه ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . دیاکو توانست با پادشاهی شایسته خویش پایه اتحاد جاودانه سه تیره بزرگ آریایی ایران را بریزد که امروز همه ما به این همبستگی افتخار می کنیم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط عارف عارفی



هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام

روز او را زیر نظر گرفت.


متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه

می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.


آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد

لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.


اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.

زنش آن را جابه جا کرده بود.


مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و

دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و

رفتار می کند.»

 

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر

ای مالک! 
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 توسط عارف عارفی


 درویش , زاهد و  دخترک کنار رودخانه




زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم تیر 1390 توسط عارف عارفی

الاغ ملانصرالدین و تعمیر پشت بام خانه




یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح

ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به

سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت

و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین

نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه

آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و

پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام

کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف

چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!

ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه

رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می

برد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم تیر 1390 توسط عارف عارفی

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!



زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. 

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
 
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
 
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
 
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..
 
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
 
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
 
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
 
«ركاب بزن....»


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 توسط عارف عارفی
پسر بچه بازیگوش



روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول

،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه

روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در

مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ،

16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا

كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26

سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و

منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید

را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید .

پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از

خاطرات او نشد


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390 توسط عارف عارفی

 

سخن روز :  تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای،ولی حرفهایی که زده‌ای ارباب تو هستند.

 

 

 

 

 

 

 

پنج داستان کوتاه





مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!






ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !





روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...





مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!





از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟


گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
 






سخن روز :  تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای،ولی حرفهایی که زده‌ای ارباب تو هستند

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی
 

زندگی

 

 

زندگی زیباترین واژه ایست  که می توان با قلم عشق به تصویر کشید و روی بومرنگ صبر و دلدادگی نگاشت

چقدر عشق زیباست  اگر خالصانه باشد .

چه رابطه ی زیبایست بین قلب و عشق !!! هنگامی که عشق را می بینی و قلبت به تکاپو افتاده و زبان به

لکنت می افتد زیرا همه مات ومبهوتند.

خدایا به من بیاموز چگونه رسم زیستن را !

 

 بر نرده های نسیم تکیه زده ام و پرواز قاصدک ها را می نگرم  و از رشته افکارم جملاتی  میسازم و روی

ترن خیالم آرام به راه می اندازم ، 

  


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی

 

 " فوق العاده زیبا "

 

 

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بوداو جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دیدبی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفتآخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خوردمیوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناختعکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود  دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتنداو ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان" سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود   من دیگر ازفرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد  

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی

شکار

 



    چند خانواده گودار (گودار ها،مهاجرانی هستند که شاه عباس آن ها را از هندوستان به شمال ایران آورد .عده ای نوازنده و تعدادی شکارچی بودند.در اطراف آبادی ها کومه ای ( کلبه ای ) می ساختند .در شادی ها نوازندگی کرده و در شب ها به نگهبانی مزارع می پرداختند)دور هم نشسته بودند مردها از  هر دری سخن می گفتند و زن ها طبق روال همیشگی خود ، آن طرف تر به کارهای خانه مشغول بودند شغل این دسته  از گودارها ، نگهبانی مزارع ( شوپاگری ) بود و با تفنگ سرپری که داشتند از مزارع حراست می کردند . میکائیل ، یکی از مردهادر ضمن صحبت گفت من می توانم با تفنگ سرپر از صدمتری ، نشانه ای را که به اندازه ی کف دست باشد هدف قرار میدهد ذوالفقار ، یکی دیگر از گودارها گفت: من می توانم از فاصله ی 200 متری گردویی را نشانه بگیرم

 مراد وسط حرف دوید  و ابراز داشت : این که کاری ندارد . من میتوانم سوزنی را در فاصله 300 متری با تفنگ سرپرم نشانه گرفته و نصف  کنم مردها با این حرف ها برای هم رجز خوانی می کردند که یکی از زن ها بلند شد و گفت :  به جای این همه پز  دادن بروید و یک پرنده شکار کنید تا غذای ظهر ما شود مردها یکدیگر را نگاه کردند و پس از مشورت هم ، تفنگ هایشان را از کومه ی ( کلبه ی ) خود که چسبیده به هم بود   برداشته و به جنگل رفتند . ولی هر چی بیشتر تلاش میکردند نتیجه ای در بر نداشت  تا این که در برگشت  به طرف خانه ، خرگوشی را دیدند که فرار می کند . به طرف آن شلیک کردند  نتیجه ای نداشت .از هر طرف محاصره اش نمودند . خرگوش در پای درختی که سوراخ بزرگی داشت مخفی شد . شکارچیان درخت را محاصره کردند و قرار شد مراد را که لاغرتر بود به داخل غار بفرستند و به او گفتند که اگر دستت به پای خرگوش رسید و آن را در چنگ گرفتی  یک پای خود را تکان بده ،  تا پاهایت را گرفته و تورا از سوراخ خارج کنیم .

مراد هم همین کار را کرد و سینه خیز تا زانو داخل غار شد . در ضمن سینه خیز رفتن ، سرش در میان رشته های ریشه ای شکل گیر کرد . برای نجات خود کوشش بسیار نمود که در  این بین یک پایش تکان خورد . دوستانش خوشحال شدند و گفتند  یک پای خرگوش را گرفته است دوستانش با خوشحالی از دوطرف ، مچ پاهای او را گرفته و تلاش کردند که او را بیرون بکشند که هرچه تلاش کردند نتیجه نداشت و با کلی تلاش در آخر توانستن مراد را از غار بیرون بکشند  ولی قیافه اش برای دوستانش آشنا نبود زیرا سرش لا به لای ریشه ها درخت جامانده بود سپس دوستانش به مشورت نشستند که آیا مراد سر  داشت یا نه . هر یک می گفت که نمی دانم به این نتیجه رسیدند که بهتر است از زنش بپرسیم که او بهتر می داند . یکی از آن دو رو به  زن مراد کرده و گفت :

ای زن می خواهم از تو چیزی بپرسم .

زن گفت: بپرس !!!

میکاییل گفت :آیا مراد که با تو زندگی میکرد سر در بدن داشت ، زنش به گویش طبری ( مازندرانی زبان رایج مردم سوته ده ) گفت :  " صور کانیدتا من رف سر دره هشنم  شاید نورده " ( صبر کنید تا من روی طاقچه را نگاه کنم شاید نبرده باشد )، گشت ولی چیزی نیافت و رو به آنها کرد و گفت گیج شدم   " درست ندومبه ، اما وختی غذا خارده و ریش جمبسته " ( درست نمی دانم ، اما وقتی غذا می خورد ریشش می جنبید ) ........... 

 

   


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی

 

       آب بادو ( بادو  ):

 

مورد استفاده :رفع رماتیسم

    روش استفاده : آب تنی کردن در آب بادو برای بیماران . برای کسانی که زیر آب سرد رفتن زیان داشت در    کنار محل بادو  چاله ای  کنده و در آن آب می ریختند. در کنار چاله آتش روشن کرده ، چند سنگ بزرگ را داخل آتش گذاشته و پس از داغ شدن به چاله آب می انداختند تا آب گرم شود. اطراف چاله هم به صورت کومه ای ( شکل کلبه ای ) از سرشاخه های درختان و یا پارچه و کیسه درست کرده تا باد به بدن فرد مزبور نخورد . پس از آن بیمار آب گرم چاله را با سطل بر روی خود می ریخت.

 

آب گندواش ( موره او  ):

 

   مورد استفاده : درد شکم و گوش کودک

   روش استفاده : ساقه و برگ گندواش را لای پارچه نخی تمیز و مصرف نشده ای گذارده و در زیر خاکستر    گرم  قرار می دادند پس از حدود ۱۰ دقیقه پارچه را بیرون آورده ، گندواش را چنگ زده آب آن را داخل لیوانی ریخته و پس از اضافه کردن چند حبه قند به کودک می خوراندند.

 

   آب حلوا ( او  حلوا ):

مورد استفاده : درمان گلو درد و سردرد

روش استفاده : آرد و کمی ترشی انار ( یا آب نارنج) را با آب قلیان مخلوط کرده داخل ماهی تابه ای که فقط کف آن چرب بود می ریختند پس از حرارت دادن ، خمیر حاصل را در لای پارچه ای گذاشته به گلو می بستند. برای کسانی که به سردرد مبتلا بودند ابتدا روی سر ، پارچه گذاشته سپس خمیر را روی آن قرار داده و روی خمیر پارچه می بستند.

 

ادرار (خوردی کش ):

 

مورد استفاده : بند آوردن خون 

روش استفاده : ریختن آن بر روی بریدگی

 

 

دانه قناری  (قوزه واش ):

 

مورد استفاده : مدر و خلط آور و معرق است .

روش استفاده : همانند سبزی خورده می شود.

 

 

تاج ریزی (سگ انگور):

 

مورد استفاده : معرق و تصفیه کننده خون است و برای معالجه ورم مفاصل مورد استفاده قرار می گیرد .

روش استفاده : همانند تمشک  بصورت خام خورده می شود .

 

تمشک (لب لبو ):

 

مورد استفاده: تصفیه کنندخ خون ، ادرار آور و ضد صفرا است شربت تمشک برای بیماری های مبتلا به سرخک و مخملک تجویز شده و دانه های تمشک برای معالجه پوست و خشکی مزاج مفید است.

 

جوشانده ریشه انار :

مورد استفاده : رفع کرم کدو 

روش استفاده : خوردن به صورت ناشتا   

 

دم کرده گل بنفشه (گال بنشیه):

 

مورد استفاده : ملین است و دم کرده آن برای شش ها خوب است و برای درمان سیاه سرفه مورداستفاده قرار میگیرد . هنگام ابتلا به سی اه سرفه باید روزی سه بار و هربار یک فنجان از آن خورد . بلغم مسلولین را حل می کند و سرفه شان را کم برای گرمازدگی ، سرماخوردگی و پیچش شکم نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی
 
از اواسط اردیبهشت کاشت محصولات فصلی برنج و..... شروع میشود که برداشت آن به اواسط و اوخر تابستان نیز می رسد .                                                                                                       
 



مراحل مختلف برنج:                                                                                                  
 
 قبل از مراحل زیر آماده سازی زمین کشاورزی برای کاشت و نشا مهم است که معمولا به صورت شیب دار مهیا میشود که از یکسو آب وارد زمین شده و از خلاف جهت خارج گردد.                                          
 
 
 
۱. کاشت بذر:                                                                                                             
 
به علت احتمال سرما در فصل زیبا بهار که تعادل هوا نامناسب است معمولا بذر  برنج را در خزانه های کوچک زیر پاشانده و روی آنرا با پلاستیک می پوشانند تا موقعی که جوانه برنج آماده نشاء گردد.
 
 
۲. نشاء :                                                                                                                  
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
قبل از برداشت فواصل میان نشاء وبرداشت سخت ترین مرحله برای عمل آوری برنج است که تشکیل شده از :                                                                                                                                     
 
 
۱.مراقبت از مزارع از دست حیوانات و حشرات موذی (  گراز - شته - کنه - سگ - گنجشگ و .....)                                                                                                                                                              
 
۲.سم پاشی مزارع شالیزار                                                                                                     
 
                                                                                                                                       
۳.تخلیه و تعویض به موقع آب در مزارع که سبب ایجاد جلبک در شالیزار میگردد                                       
  
 
 
 
                                                                                                                                         
      

 

                                                                                                
 
۳. برداشت :                                                                                                           
 
 
 
 
 
 

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی
نام فارسی                                        نام محلی                        


 آقطی                                           پیلم  paylem

          


ازگیل                                                    کاندس kandes



        



ازملک                                                          ورگ لم verge lam


             


بولاغ اوتی-علف چشمه                               او تره otareh


               



بومادران                                                 مارمبو marembo


                    



بید                                                           فکfek



                      



پیاز کوهی                                                   الزو alezo


تاج ریزی                                                      سگ انگور

                     




تمشک                                                         لب لبو lab labo


             



خاس                                                         ورگ تلی verg tali


          



خرمندی                                             خارمندی kharmendi


         




دارواش                                                      واش vash


          



داغداغان                                                  تاغدانه taghdaneh


             



دانه قناری                                        قوزه واش ghozeh vash


                    




گندواش - درمنه                                         موره mureh

            

               



شب خسب                                            ولولی valvali


         




ممرز                                                      مرز maraz

                 



پنبه                                                         پمبه pambeh


             




ذرت                                              مکه makke


           




سیب زمینی ترشی                               یارمسی yarmasi






عدس                                                 مرجیmarji


                   

                


کدو                                                         کئی kayi

          


 کدوتنبل                                             خرما کئی  kayi

 

                

 

کدو حلوایی                          ترکمان کئی terkeman kayi

 

                     

 

کنجد                                                    کانجی kanji

 

          

 

نی                                                    لله laleh

 

 

نی مرداب                                         اوکس okes



   

                              


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی
انواع نون (نان ) :

مایتابه ای(ماهی تابه ای) - تندیری(تنوری) - بنجی (برنجی ) - کلوایی - جو نون( نان جو) - قتلمه - کانجی نون ( نان کنجدی )

 

 

انواع پلا ( پلو - چلو ) :

سبزی پلا ( سبزی پلو ) - باکله پلا ( پلو باقلا ) - عدس پلا ( عدس پلو ) - ترچین ( ته چین )( ته چین بادمجان - ته چین گوشت - ته چین لوبیا سبز و...) - مرغانه پلا ( مظفر پلو ) - اوکشی پلا ( پلوی آبکشی ) - دمپختی پلا ( پلو دمپختی ) - ترشی پلا ( پلو با رب انار یا گوجه )

 

 

انواع خورشت :

سبزی خارش ( خورشت سبزی ) - قیمه خارش ( خورشت قیمه ) - بانجوم خارش ( خورشت بادمجان ) - فسنجان خارش ( خورشت فسنجان ) - باکله پته ( باقالا پخته ) - سبزی قرمه ( قورمه سبزی ) - کئی ترشک ( کدو ترشک ) - کپور کله - ماهی سرخ کارده ( ماهی سرخ کرده ) - اسپناق خارش ( خورشت اسفناج) - بانجوم اشکنه ( اشکنه بادمجان ) - بانجوم نازک ( ناز خاتون ) - ماش پتی ( ماش پخته)

 

 

انواع آش :

ماست آش ( آش ماست ) - دوآش ( آش دوغ ) - اسپه آش ( آش بدون ماست و دوغ و معمولا با آب انار ) - گزینه آش ( آش گزینه ) - خمیر آش ( آش خمیر ) - ترشی آش ( آش با رب انار ) - شیرآش ( شیر برنج ) - هلی آش ( آش آلو ) - ماش آش ( آش ماش )

 

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی
 

 

به ارواح مه پیئر ----- به روح پدرم

به جان مه مار ------ به جان مادرم

به جان مه وچا ----- به جان بچه هام

 

 

تره ته وچه جان قسم دمبه --------- تو را به جان بچه ات قسم می دهم

به خاشه وجدان قسم ---------- به وجدان خودم قسم

به این نون و نمکی که بخاردیمی قسم----------- به این نون و نمکی که خوردیم قسم

تره جان هرکی که دوست دارنی ------------ تو رو جان هرکسی که دوست داری

به جان هرده----------- به جان هردو


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی
محیط زیست طبیعی روستای سوته ده

منطقه سوته ده باتوجه به توپوگرافی آن دارای اکوسیستم مختلف جلگه ای - جنگلی - کوهستانی و استپی (در ارتفاعات بالاتر) میباشد .

وجود صخره ها - غارها و رویشگاه های مهم از جمله : جوامع سوزنی برگ و پهن برگ مانند: راش ها - جوامع بلوط - نمدار - توسکا - افرا - لرگ و گونه های متنوعی از جانوران اعم از پستانداران - پرندگان - خزندگان  و دوزیستان نیز از ویژگی های طبیعی منطقه محسوب میشود.

 

 حیاط وحش :

الف ) پستانداران  مهم :


مارال ( نر گو  - اشکارگو): که معروف به گوزن قرمز و گاو کوهی شهرت دارد


شوکا (شکا) : کوچک ترین گوزن ایران

پلنگ :  از بزرگترین پلنگ های جهان است


خرس قهوه ای: پستاندار بزرگ جثه ایران




سنجاب ( اشنیک )




جوجه تیغی ( ارمنجی )


                            و ...............................


 ب) پرندگان مهم :


کبوتر جنگلی ( کوتر چمبلی )



توکای سیاه ( سیاه تی کا - سی تی کا)


دلیجه ( واشه )


زرده پره سر سرخ



پری شاهرخ (انجیر خاره )

قرقاول (تیرنگ)



  و ...............................


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی
 

 

 

استرآبادی درنه،سنگ سولاخی درنه،آسمونه نقش درنه ، استا خدا بخش درنه

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

ای خدا سم زن بمو ، مله قدم زن بمو ، مرغا همه کیش بوو ، درا همه پیش بوو

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

ای مختار وله گوش ، بپر بیا منه دوش ، ونه دوش ماهی دره ، سنگ سر چایی دره

------------------------------------------------------------------------------------------------------

بازک بازک ، نرم و نازک ، تره کی بزو ، حسن کل ، خاک و کلین ونه سر

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

چلچلا ، بو کربلا ، قیلان بکش ، زودتر بیا

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

انارجه ، دار دارجه ، ملک وچه ، ته زن و وچه ، بورده شارود ، بیارده

 قاروت  ، همه ره هدا ، مره ندا ، انجیلی پاس  ، ونه (......)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک مردی بیه بز داشته ، کلای قرمز داشته ، وکه دکارده  گادوش ، هدائه نسای دوش ، رک رکه کارده شیه ، همه بووتنه این کییه ،  نسا بئوته مه جان شیه ،نسای لنگ شلوار ، همه چیت و قلم کار  ، هلاک بوی دم بزن  ، جفت (.....)چنگ بزن  

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

اکبل داره سر دره  ، چرت بزوئه داره سر  ، اشنیک ونه تواره ، سبزعلی خان سواره ، برده آروس بیاره ، آروس چادر نداشته ، شیمار خجالت داشته




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط عارف عارفی

نفرین ها :

 

 

اوزار بئیت                                                آزار گرفته - غشی

اشکم تش دکت                                         شکم آتش گرفته

الهی آرزو  آروسی ره به گور بوری                 الهی آرزو عروسی به گور ببری

الهی این دیم اون دیم بواشی                       الهی این رو آن رو بشوی

الهی ته جنازه بو بیره                                 الهی جنازه ات بو بگیرد

الهی ته سر بیه                                        الهی بر سرت آید - تو هم گرفتار شوی

الهی ته سر سنگ جه بخاره                       الهی سرت به سنگ بخوره

الهی زوون جه دکفی                                 الهی از زبان بیفتی

الهی قرآن ته کمر دره بزنه                           الهی قرآن کمر تو رو  بزنه

 

  


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 توسط عارف عارفی
 

آبرو ِ مثالی هزار تومنه  ِ  خون توان  ِ صد تومنه     آبرو ِ مثقالی هزار تومان ِ خون بها صد تومان     حفظ آبرو ِ مهمتر از هرچیز دیگر است.

         

آدم تمبل  ِ عقل چار وزیر دارنه       آدم تنبل  ِ عقل چهار وزیر را دارد         تنبل ها ِ اندرزگو می افتند و امرونهی میکنند.


 آش فاتحه ِ شپله        فاتحه آش ِ سوت زدن با دهان است       مزد هر کاری ِ به اهمیت آن کار بستگی دارد


بام که خالیه کیوونی ره حالیه     بام که خالی ست  ِ کدبانو خانه متوجه می شود    مدیر هر پیشه ای  ِ از امکانات موجودش باخبرست


بپته پلا  ِ بوم نشونه    برنج پخته ( چلو ) به بام نمی رود   چیز خوب بی مشتری نمی ماند  ِ چیز خوردنی را باید خورد


شالی پلی ِ کالمبه  ِ اوخارنه     به پشتوانه شالی ِ گیاه سورف ِ آب می خورد      از جایگاه کسی دیگر استفاده کردن

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390 توسط عارف عارفی
روستای سوته ده با توجه به مکان استراتژیک کشاورزی بهترین مکان برای کشت و کاشت انواع سبزیجات - مرکبات - میوه ها - غلات و بسیار از محصولات دیگر میباشد که بصورت مختصر در قسمت پایین ذکر شده است:  

گوجه که از دو  گونه ظاهری زینتی کوچک (ترش مزه که در بعضی مزارع بصورت خود روینده است ) و گوجه فرنگی ( برای خورشت و درست کردن رب و انواع سس استفاده میشود)تشکیل شده است .

بادمجان که محصولات متداول روستاست  که برای سرخ کردن - خورشت - بورونی - سرکه - لیته - کشک بادمجان و کابردهای دیگر استفاده میشود .

 

 آلبالو یکی دیگر از میوه های ست  که با باردهی مناسب در اینجا کاشت وبه بهره برداری می رسد که برای ترشک - آلبالو - شربت و .... استفاده میشود.

میوه ی « به  » از محصولاتی ست که هم به عنوان سبد میوه خوراکی و هم به عنوان مربا از آن استفاده میشود

 

گردو نیز درختی ست که بصورت پراکنده در سطح باغات و مزارع کاشت شده است . برای فسنجان -  افزودنی مربا - همراه با غذا هایی همچون پنیر و..... خورده میشود.

مرکبات همچون پرتقال - لیمو - نارنگی - نارنج و ......  جزو باغات در حال رشد و توسعه یافته در اینجا می باشد.

 یکی از مناطقی که به کاشت کاهو در منطقه شهرت دارد روستای سوته ده است که در فصل زمستان و بهار  بخش اعظم کشت مزارع  کلزا و کاهو می باشد


 شالیزار در استان گلستان فقط و بطور معمول به غرب استان تعلق دارد جایی که روستای ما در آنجاست

بادام زمینی که در چندسال قبل بسیار پررونق بوده است که اکنون از ان کمتر استقبال میشود


 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 توسط عارف عارفی

 آمار رسمی جمعيت روستا بر اساس سرشماری سال 1385 , تعداد خانوار : 109

 

 

عنـــوان

 

 

كــــل

 

 

با ســـواد




 

بی ســـواد

كل جمعيت 471 نفر 339 نفر 94 نفر
جمعيت مردان 227 نفر 176 نفر 35 نفر
جمعيت زنان 244 نفر 163 نفر 59 نفر

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم فروردین 1390 توسط عارف عارفی
 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 توسط عارف عارفی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.